این دو روز که بیرون بودم حقایق تلخی رو دیدم :
توی مترو دیدن زنان خسته ای که از سر کار بر می گردند .
زنان دیگری که در حال فروش اجناس خود در واگن ها تردد می کنند ...
امروز هم یک تاکسی سوار شدم که راننده خانم جوانی بود و کودک 4 ساله اش هم در صندلی عقب مشغول بازی کردن بود ..گفتم : خوبه کار میکنید اما دستان قشنگت توی افتاب اذیت میشه بهتره یک دستکش نخی دست کنی ..گفت : من برای اینکار ساخته نشدم برای فوق لیسانسم نیاز به پول دارم !! باور نکردم ...
حتما " برای خورد و خوراک بوده ...چون بچه داشت ::
او ضربه سختی به ان کودکش وارد می کرد بچه باید در خانه خنک یا گرم باشه و بازی کنه و سر ساعت تغذیه و مواد غذایی که بدنش نیاز داره دریافت کنه ..بدود و شیطونی کنه نه اینکه تو افتاب در ماشین زندگی کنه ..ان بچه اسیب جدی می بینه ...
بعد از مدتی گفت گوشت کیلو 16 هزار تومن ..دیدم حدسم درسته برای یک لقمه نان داره مسافر کشی میکنه ..اما باز هم نتونستم درکش کنم ..به خاطر کودکش ...این وسط بچه بیگناه اسیب روحی و جسمی می بینه ..
در ضمن :: می گفت تو شهر کار میکنم و خطری نیست ..اما چون بچه عقب است خطر هم می تونه باشه کافی یک انسان بد سوار ماشین بشه و بوسیله بچه از او باج گیری کنه ...یک چاقو بگذاره و ....ادم مریض کم نداریم ..
دلم خیلی گرفت ..چگونه غذا از گلویم پایین میره وقتی می بینم هم وطنم اینگونه و به این سختی نان در میاره ؟
و وقتی خانمهایی رو پشت بنز و قیافه های خشنود و گاهی از خود راضی با صد قلم ارایش را می بینم ..
به این می اندیشم که ::چقدر اختلاف طبقاتی شدیدی در جامعه ایجاد شده
خدایا تو روزی رسان هستی ..به داد مردم برس ..
روز به روز داره اوضاع جامعه بدتر میشه ....خدایا به ما رحم کن

